تغییر بینش ها در ایران معاصر در کجا رخ می دهد

همیشه باید فکر کنیم، تغییرات از کجا آغاز می شود و چطور با چه مکانیزمی از نقطه شروع به تنهه درخت جامعه و شاخ و برگها می رسد. تأثیر عقلانیت جدیدی که طی یک صد و پنجاه سال گذشته، وارد ایران شده، مورد توجه بسیاری از پژوهشگران قرار گرفته و باید شاه کلید تغییرات فکری ما محسوب شود. مقصود از این عقلانیت جدید، تغییر در «نظام معرفتی» است که محصول و خروجی آن، ایده های تازه و متفاوت با گذشته است. به نظر می رسد، محور گفتگوهایی که اساس آنها تفکیک «تمدن غربی» از «تمدن اسلامی» است، اساسا و اصلا در نقطه «معرفتی» این مباحث قرار داده شده و بایست باقی اختلافات، به آنجا بازگردانده شود. از سوی بسیاری از ناظران، و دقیقا به خاطر تفاوت مبانی معرفتی میان دو نظام فکری، از آغاز تحولات فکری جدید و تا امروز، گفته می شود که مدل نگاه غربِ تجربی، متفاوت با نگرشی است که در تمدن و ادبیات اسلامی بوده است. بر اساس تفاوت این دو نظام معرفتی، از علوم انسانی شرقی یا دینی یاد شده، و در مقابل آن، دانش برگرفته از تمدن غربی قرار گرفته است.
داستان این مسأله از این قرار بود که پس از ترجمه محدود آثاری از فیلسوفان غرب از یک طرف، و همزمان با انتشار برخی از پژوهشهای آنان (شرق شناسان) در باره اسلام، شرق و ایران با روش‌های خاص خودشان، نگاه های معرفتی تازه ای در این سوی و هم در کشور ما منتشر شد. به نظر می رسد، وقتی مسلمانی آشنا با تفکر رایج دینی و پرورش یافته در آن، به آن تحقیقات می نگریسته، از همان آغاز از دیدن تفکر غربی شگفت زده می شد، و واکنش منفی در قبال آن نشان می داد. در واقع او هیچ واکنشی و راهی جز این نداشت.
البته برای کسانی که در غرب تحصیل کردند، مثلا مصری هایی که به پاریس رفته و علم جدید آموخته بودند، این مسأله سریع‌تر حل شده و با سرعت بیشتری پذیرفته شد. به تدریج، نسلی در مصر و بلاد دیگر اسلامی پدید آمد، که این بار با نگاه‌های معرفتی جدید، به پژوهش‌های تازه در ادبیات و تاریخ خود مشغول شدند.
در این زمینه و برای درک بهتر آن، می بایست علوم طبیعی و فنی را جدا دید، زیرا وضعیت آنها کاملا متفاوت بود، به طوری که مسلمانان، یکباره تمام دانش طبیعیات خود را از جهانشناسی تا پزشکی کنار گذاشتند و به سراغ محصولات فکری که با نگره های جدید پدید آمده بود، رفتند. آمدن موتور برق و فواید آن و تکنیک و دانشی که اساس آن بود، جای تردید برای کسی در گرفتن آنها باقی نمی گذاشت. در آن بخش ها، طبعا اختلاف نظر ایدئولوژیک مهمی نبود و حتی گاه به صراحت گفته می شد که آنچه غربی ها می گویند ما هم داریم.
واما در حوزه فلسفه و علوم انسانی و اجتماعی، مقاومت طولانی شد، و اصرار روی مدل های قدیمی تر بود، و هنوز هم هست. دلیل آن هم این است که اولا مطالب غربی ها در این زمینه، به دلیل ماهیت مباحث فلسفی و انسانی و اجتماعی، قطعیت علوم ریاضی و فنی را ندارد، و کسی برای نان یا برق شب، محتاج آنها نیست، و ثانیا، این علوم، مانند طبیعیات و پزشکی، درگیر با زندگی روزانه نیست که مثلا آثار منفی یا ناکارآمدیش واضح به چشم بیاید. به علاوه، مزج شدن بسیاری از آراء فلسفی کهن با برخی از آموزه هایی که از قدیم رنگ دینی و تقدس به خود گرفته بوده، در میان مسلمانان، زمینه مقاومت بیشتر را فراهم می کرد.
نباید پنهان کرد که دنیاگرایی علم جدید، در مقایسه با تربیت دینی ـ علمی که در نظام آموزشی اسلامی بوده، چه پیش از آمدن تصوف و چه بعد از آن که رنگ غالب را داشته، امری بود که مسلمانان و حتی شرقی ها را از پذیرفتن مطالب غربی ها و در رأس آنها دیدگاههای معرفتی آنها، برحذر می داشت. این مسأله، هم جنبه اخلاقی تربیتی و هم جنبه فکری داشت. بیفزاییم که در میان شیعیان ایرانی، نظام معرفتی صدرایی که ترکیبی از نگاه مشاء ـ اشراق بود، با نگره هایی که ملاصدرا در آثارش ترویج کرده بود، نوعی پرهیز قطعی را از پذیرش نظام های معرفتی جدید در پی داشت. طبعا ممکن بود مثلا تولید نگاهی دایر بر این که قرآن نظام تجربی ـ حسی را در شناخت جهان دارد (مثل نگاه بازرگان)، زمینه ای برای همراهی دو نظام فکری فراهم کند، اما تمرکز روی آراء ملاصدرا، به طور قطعی راه همکاری را سد می کرد. این معضلی است که تا به امروز وجود دارد.
در دهه های اخیر، و همزمان با سیل ترجمه های جدیدی که از آثار فیلسوفان غربی به ایران آمده، یا به عبارتی ما، از نگارش سیر حکمت در اروپا توسط فروغی گرفته تا ترجمه تاریخ فلسفه کاپلستون، و آثار فراوانی که در باره کانت و نیچه و دیگر متفکران غربی که اساس در نظریات شناخت شناسی جدید هستند، موجی از فراگیر شدن مدل های معرفتی جدید در ایران را تجربه کرده ایم. بیفزاییم که در جریان مواجه با مارکسیسم که نگره های فلسفی خاصی را تحمیل می کرد، و مستقیما علیه دین بود، بحث های شناخت بسیار جدی تر میان ما مطرح شد و معرفت شناسی به عنوان یک امر مستقل مورد توجه قرار گرفت. علاوه بر این که کتاب اصول فلسفه و روش رئالیسم در این باب سنگ تمام گذاشت، کتابهای فراوانی تحت عنوان «شناخت»، از سوی گروه های انقلابی مارکیست زده تا معلمان فلسفه سنتی نیز مورد توجه قرار گرفت. علاوه بر آقای مطهری که بحثها و نوشته های زیادی در باره شناخت داشت، شیخ علی تهرانی و حتی ربانی شیرازی و شماری دیگر هم بر اساس نظام فلسفی سنتی، این مبحث پرداخته و کتابهایی دقیقا با عنوان شناخت منتشر کردند.
یک قدم پس از آن، آشنایی برخی از نواندیشان دینی در ایران با پوپر، سبب شد تا جامعه ما به سرعت با افکار او در حوزه فلسفه علم آشنا شده، و کتاب «جامعه باز و دشمنانش» در فاصله کوتاهی در دهه شصت، با دو ترجمه منتشر شود. این اثر، گرچه در حوزه فلسفه علم بود، اما به طور خاص، علیه مارکسیسم، و باز با یک تفسیر، علیه نگاه هایی بود که شبیه مارکسیسم می کوشید تا دانش را با ایدئولوژی ترکیب کند. بحث ابطال پذیری، حجم زیادی از مدعیات بظاهر علمی را در حوزه علوم تجربی بی اعتبار می کرد و در غرب راه تازه ای برای علم تجربی گشود.
در ایران، نظریه معرفتی جدید دینی که با عنوان قبض و بسط شریعت توسط آقای دکتر سروش مطرح شد، از نتایج مستقیم آشنایی با این تفکر و تطبیق و ترویج آن در ایران و بازتفسیر اندیشه های دینی رایج در اینجا بود. ما یک دوره طولانی با این افکار و نظریه های مشابه آن که به تدریج به بحث های هرمنوتیک مدرن تر وصل می شد، به بازبینی در نظریه های دینی بر اساس نظام های معرفتی جدید و دقیقا در حوزه این که «کدام گزاره درست است» پرداختیم. حالا وضع به گونه ای شده است که این افکار به مقدار زیادی در حوزه های علمیه هم رسوخ کرده و افرادی یافت می شوند که با تأخیر دو سه دهه ای آنها را به عنوان آراء مدرن و تازه یاب پذیرفته و مطرح می کنند و فکر می کنند کشف مهمی کرده اند. روشن است که مقاومتهایی که وجود دارد، اغلب نتیجه فشار ساختاری است که قدمت بیش از هزار سال دارد و حالا حالا هم خواهد بود. شاید مهم یافتن راههای تازه باشد، اما نه قیمت از دست دادن فرصت.
درادامه، بحث های پردامنه در حوزه پارادایم و هنرمنوتیک، و نوشته های بیش شماری که در این زمینه ها ترجمه و یا تألیف شده، زمینه بیشتری را برای چالش های جدی تر و همزمان، تلاش برای یافتن راه حل های تازه تر برای نزدیک شدن، بین دو نظام معرفتی را ایجاد کرده است. این مطالب و شدت فشار آنها، یعنی آثاری که در هر کتابفروشی می توان تعداد قابل توجهی را روی میز فروش آنها مشاهده کرد، فقط یکی از آثارش آن شده که برخی از جبهه مقاومت نظام معرفتی پیشین، خود را کنار کشیده، وبه رغم آن که همچنان روی تفاوت دو نظام معرفتی و خروجی های آن تأکید دارند و مباحث تئوریک خود را ادامه می دهند، میدان عمل را به طور کل ترک کرده، و آن را به زمان ظهور واگذار کنند. شماری هم از میان روشنفکران مذهبی، در تلاش هستند تا راه حلهایی را برای آثار و پیامدهای این وضع بیابند. بخشی از گسست های فکری ما در همین نقطه و ناشی از شکل نگرفتن نظام معرفتی ما که بتواند خروجی قابل قبولی را برای جامعه متدین ما ارائه دهد، خانه کرده است. این در حالی است که بدنه اصلی متولیان فکر دینی، بویژه در میان روحانیون، همچنان علاقه مند و خوشحال از ارتباطشان با قشر سنتی اسلام خواه، راهشان را ادامه می دهند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *