زندگی شهری در ایران

یکی از اصلی ترین این مناقشه ها که بسیار اساسی و جدی نیز می باشد در مورد وجود یا عدم شهر و زندگی شهری در ایران است. گفته شده است که ایرانیان در گذشته زندگی شهری آنهم محدود داشته ولی پس از ورود اسلام به ایران زندگی شهری به زندگی بادیه نشینی و روستانشینی تبدیل شده و شهرهای آنها نیز ساحت شبه روستایی و ایلیاتی یافته است. این فرضی است که بسیاری بر اساس مناقشه وجود یا عدم شهر در ایران دنبال شده است.

در نتیجه بسیاری که خود را صاحب نظر در مورد ایران تلقی کرده اند، در این نکته توافق ندارند که ایران از گذشته دارای شهر بوده است. در نظرگاه بسیاری اینگونه آمده است که ایران کشوری متشکل از مجموعه روستاهای جدا از یکدیگر (به دلیل اینکه مارکس و انگلس و بسیاری از دیگران مارکسیست مدعی سلطه نظام روستایی جدا و پراکنده می باشند) و نظام قبیله ای و ایلی فراگیر (به دلیل اینکه شرق شناسان اروپامدار دوستدار زندگی ایلی مدعی این امر هستند) است. در نتیجه ایران نمی توانسته است دارای نظام اجتماعی باشد که شهرها کانون آن باشند. اگر هم پدیده ای تحت عنوان شهر وجود داشته است بسیار محدود و با کارکردهای نظامی و خدماتی بوده است. اصل مسلم فرض شده است که در ایران گذشته به جز روستاهای پراکنده کم آب و بی حاصل با مردمانی فقیر و ناتوان، واقعیت دیگری دیده نشده است. همه حاضران ایران دیروز افرادی تابع محیط طبیعی بوده و می باشند.
اگر هم شهر و مکانی متفاوت از روستاها وجود داشته است، و به آنها شهر گفته شده است در این مکانها و موقعیت ها افراد روستایی با کارهایی که مکمل جامعه روستایی بوده است گردهم آمده اند. بیشترین کار و تلاشی که در این مکانها و موقعیت ها صورت می گرفته است در حمایت از جامعه روستایی یا در جهت مدیریت کل کشور در حوزه نظامی و اداری بوده است.
در ارائه دیدگاه اشاره شده، چندین فرض ناگفته و پنهان وجود دارد که به بعضی از آنها اشاره می شود. بازگشت به این فرضها و تامل جامعه شناسانه و تاریخی در مورد آنها می تواند راه جدیدی در مطالعات جامعه و فرهنگ ایرانی بگشاید. تا این مقدمات به طور جدی صورت نگیرد، وارد شدن به حوزه دانش اجتماعی با پسوند بومی و ایرانی امکان ندارد. زیرا با اتکاء به بحث های بینادگرایانه متاثر از ادبیات پست مدرنی و فراساختارگرایی با روایت فیلسوفانی چون فوکو، راهی و امکانی در دفاع از سنت و جامعه و دین و اخلاقیات و تجربه ایرانی وجود ندارد. همه این ارجاعات به ویرانی سنت در ایران می انجامد تا استقرار دانش جدید. زیرا اگر هم حسی از دانش جدید با اتکاء به فراساختارگرایی و فرامدرن که به ظاهر ضد مدرن و مدافع سنت است شکل بگیرد خودویرانی و خودسوزی فرهنگی در پی خواهد داشت تا خودسازی و نظریه سازی.

فرض اول: یکی از این فرضها، در قالب این سوال بیان شده است: ” چرا کارهای واحدهای مطرح شده تحت عنوان “شهر” به استقرار نظام های اجتماعی شهر مدار تبدیل نشده است؟” پاسخی که به این سوال داده شده است تکرار توهماتی است که اساس طرح فرض اشاره شده است. توهم اینکه در ایران امکان تحقق شهر نیست و اینکه چرا امکان تحقق شهر نیست به اینکه شهر مدرن در ایران نیست و اینکه چرا شهر مدرن نیست به اینکه در گذشته شهر به معنای مدرن وجود نداشته است، بازگردانده می شود.

فرض دوم: ایران کشوری بوده است حکومتدار بدون هیچ ضابطه و قاعده اجتماعی و فرهنگی . به عبارت دیگر، ایران کشوری است که به واسطه افراد و گروههای مدعی قدرت سامان یافته و حیات اجتماعی و فرهنگی حضور نداشته و ندارد. در نتیجه بعضی از منتقدان جامعه و شهر در ایران به نوع حیات دولتها و حکومتها در ایران توجه کرده اند تا حیات اجتماعی و فرهنگی. گفته اند دولتها و نیروهای نظامی و اداری مستقر در این مکانهایی که بعدها به عنوان شهر معرفی شده است، فضای غیر شهری و مدنی فراهم ساخته است. به همین دلیل است که جابجایی ها و تغییرات زود به زود و دوره ای شان شرایط بقای حیات اجتماعی را فراهم نمی کرده اند. دولتهایی که زمان به زمان (در دوره ای خاص) و تحت شرایطی ناخواسته نابود می شوند و به جای آنها دولتی مانند دولت قبلی در عمل و در شکل احتمالا متفاوت برپا می شود، بیشترین تلاش و کار نیروهای در اختیار را در دوباره ساختن بناها و فضاهای قبلی اختصاص داده و امکانی برای توسعه فضا فراهم نمی شود.

فرض سوم: محلی که برای استقرار دولتها و حکومتها در نظر گرفته شده است بی حساب و کتاب بوده است. اتفاقات است که استقرار دولتها را تعیین می کند.به دلیل اینکه مکانهای انتخابی برای استقرار دولتها و حکومتها نیز خیلی اختیاری نبوده و ملاحظه های طبیعی، اجتماعی و سیاسی و اقتصادی در نظر گرفته نشده است، کمبود آب و بدی هوی، و اختلاط سیاسی و اجتماعی و در مسیر حوادث سیاسی قرار گرفتن، موجب فروپاشی حتمی و قطعی شهرها می شود تا توسعه آنها. با این نگاه است که شهر دیگر شهر نیست و روستایی بزرگ است و مردمان شهری نیز روستائیانی قدیمی اند و آنچه در این شهرها به واسطه عمل و رفتار حکومتمداران و نظامیان صورت محقق می شود تکرار عمل روستائیانی با قدرت است.

فرض چهارم: عمل سیاسی مقدم بر تفکر سیاسی در ایران است. زیرا برای استقرار عمل سیاسی کمترین تلاش و تاملی صورت نگرفته است و حاصل همه تلاشهای سیاسی در ایران در قالب سیاحت نامه که بیشتر بازخوانی ساده از عمل شاهان و حاکمان است تا تبیین کننده روندها و جهت ها و آینده های جاری و ممکن و احتمالی در حوزه سیاسی. این است که بین دانش سیاسی و سیاحت نامه نویسی تفاوت وجود داشته و حیات ایرانی نمی تواند زمینه های بروز و ظهور دانش سیاسی را فراهم سازد.

با توجه به فرض های اشاره شده در فوق است که رابطه روستا و شهر، دولت و حکومت در شهر، عمل سیاسی و عمل اجتماعی، اندیشه سیاسی و اندیشه اجتماعی جهت خاصی یافته است. این جهت گیری خودویرانگر است. در این ساحت دیگر جایی برای عمل مدرن و دولت مدرن و شهر مدرن و انسان مدرن و … باقی نمی ماند. هر آنچه که هست و خواهد بود، عقب ماندگی و تحجر و تکرار تکرارها!.
مدعی این نیستم که در گذشته ایران همه افراد و گروههای اجتماعی در شهرها سکنی گزیده و عمل همه مردم ایرانی مانند مردمان شهرهای بزرگی چون پاریس و واشنتگتن و فرانکفورت امروز بوده است. می گویم که مردمان شهرهای ایران مانند شهرهای دیگر کشورها و تمدنهای کهن و میانی و در شرایط جدید با تمدن جدید همطرازی کرده و می کند. بدین لحاظ جای طرح سوالاتی چند به شرح زیر امکان دارد که پاسخ دادن به آنها می تواند راهگشا و شرایط برون رفت از بدفهمی های جاری در مورد جامعه و فرهنگ و عمل اجتماعی و سیاسی درایران باشد:
چرا مردم شهرهای ایرانی را با مردم شهرهای غیر ایرانی در زمان خودشان مقایسه نمی کنیم؟ چرا شهرهای ایرانی را با شهرهایی که در زمان واحد در دیگر تمدنها و حوزه ها بوده است، مقایسه نمی کنیم؟ چرا اصرار داریم توسعه نیافتگی ایرانی را با مقایسه دیروز ایران با امروز آلمان مقایسه کنیم؟ چرا مسیرهای تحولی شهرها در ایران نادیده گرفته می شود؟ چرا نقش بینادی و در بعضی از شرایط نقش میانداری شهرهای بزرگ ایرانی در مرکز و حاشیه ایران در ساختن تمدن معاصر نادیده گرفته شده است؟ آیا تناسبی بین شهرها و تمدن نیست؟ اگر هست، چرا گفته شده است که ایران کشوری تمدن خیز است و با حاشیه وری گفته شده است که درایران شهرهای بزرگ و مهم وجود نداشته و ندارد؟ مگر می شود در جایی و فضایی امکان و شرایط شکل گیری تمدنی وجود داشته باشد ولی مرکز آن که شهر می باشد وجود نداشته باشد؟ آیا می شود مدعی شد که تمدنها در بیابان شکل گرفته است؟ و …

برای برون رفت از این نوع بدفهمی در مورد ایران و شهرهای ایرانی اولین کار، انجام مطالعه ای مقایسه ای است که کانون مقایسه جامعه ایرانی باشد تا جامعه غربی. از طریق تاکید بر جامعه ایرانی جوامع دیگر دیده شود تا بر عکس. زیرا تا کنون از طریق جامعه غربی ایران دیده شده است. به همین دلیل است که جامعه ایرانی عموما تهی درآمده است. بهتر است شهرها و مردم و فرهنگهای ایرانیان را با دیگر ملل در زمان واحد مقایسه کنیم. از طرف دیگر، بهتر است تا به جای ارائه دعاوی کلی و عام در مورد ایران و جهان اسلامی به مقتضیات و مناسبات درونی این بخش از جهان نیز اشاره شود. در شهرهای ایرانی چندین مشخصه و ویژگی وجود داشته است که اعتنای به آنها مهم می باشد:
(1) شهردر ایران امری تاریخی است ومتعلق به میل و اراده دولتهای مدرن یا غرب در ایران ندارد. (2) کانون عمل اجتماعی در ایران شهرها می باشد تا روستاها. (3) شهرها در ایران یا در کنار رودخانه ای پر آب و یا در دامنه کوهی بلند یا در ادامه سابقه تمدنی گذشته استقرار یافته اند. (4) در شهرهای ایرانی مشاغل تجاری و صنعتی جاری و ساری بوده است و (5) در بعضی از شهرهای ایرانی سابقه حضور دولتهایی بزرگ دیده می شود. (6) بعضی از شهرهای ایرانی به دلیل حضور عنصری فرهنگی و دینی از قبیل امامزاده یا سابقه دینی و فرهنگی، جهت گیری فرهنگی و دینی وجود دارد و مباحث فرهنگی و دینی کشور ایران از آن متاثر می باشد.

با توضیح فوق است که نمی توان نظر کسانی که مدعی اند کشورهایی چون ایران به دلیل غلبه زندگی روستایی و حضور جمعیت در حال حرکت ایلی و طایفه ای، جایی برای استقرار نظام اجتماعی شهری وجود ندارد. درست است که در بعضی ازمناطق ایران، کم ابی و سرزمین نامناسب وجود داشته است، اما در مابقی ایران پرآبی و سرزمین خوب برای کشت و کار وجود داشته و دارد. تنوع شرایط زیستی سرمایه ای بوده است برای ایرانیان نه ضایعه ای و نقصانی که بر آن تاکید شده است. در ایران شهر و روستا متعامل با هم وجود داشته است. زندگی شهری متعامل با زندگی روستایی بوده است. مردمان شهری به مشاغل تکمیلی مشاغل روستایی اشتغال داشته اند. صنعت و کشاورزی و تجارت همراه با هم وجود داشته است. البته علت اصلی ویرانی جامعه و دولت در ایران را باید در حضور مستمر بیگانگان جستجو کرد. وارد شدن گروههای حاشیه ای به مرکز کشور و تلاش در کسب قدرت عامل اصلی بحران و فروپاشی بوده است. به طور خاص می توان به حمله مغول به ایران و فروپاشی اجتماعی و فرهنگی یاد کرد. باید به ایرانیان دست مریزاد گفت که توانسته اند با حمله ای سخت و همه جانبه مغولان دوباره بازسازی فرهنگی واجتماعی شان را ممکن کرده اند و بعد از زمانی کوتاه به تاسیس دولتهای بزرگ و قدرتمند دست زده اند. برای فهم این مسئله باید به زمانی که مابین سقوط مغول در ایران و تاسیس صفویه وجود دارد، اشاره کرد. بسیاری از آنچه که بعدها حیات ایرانی را رقم زده است را می توان در این دوران جستجو کرد. همانطور که دوران بحرانی بعد از فروپاشی صفویه برای فهم دوره معاصر مفید است. فهم دورهای بحرانی بعد از فروپاشی که مقدمه شکل گیری دوره و دولت و نظام سیاسی جدید است از اهمیت بسیاری برخوردار است. تا کنون در این زمینه کاری نشده است و سرنوشت شهرها و نظام اجتماعی ایرانی در این دورانها معلوم نشده است. بیشترین توجه به شناسایی دوران های دولتهای مستقر شده است تا دورانهای پیش از استقرار.

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *